خدايا ، سالها چه زود مي گذرد و ما چه دير يادمان مي آيد ،ديوني را كه نپرداخته ايم .دين به همه آنهايي كه سالها با صبوري ،بختك سرد و سنگين جنگ و دشمني را بي ذره اي شكوه و شكايت بر شانه هاي استوار خود كه هرگز جز در خلوت شبانه شان با تو ،نلرزيده بود حمل مي كردند .تا ما آسوده در صلحي با عزت بسر بريم .خدايا ما بدهكاريم ،بدهكار به آنها كه از سر بي نيازي و بزرگ منشي چون درختان تناور ،افتاده و متواضع بودند و بي هيچ منتي در مقابل هر آنچه كه دادند نه تنها مطالبه اي نداشتند بلكه سخاوتمندانه نشان هاي فخر و پيروزي و دفاع دلاورانه شان را نيز به نسل هاي پس از خود بخشيدند و خود بي نشان و گمنام و غريب ،اما سربلند يا پركشيدند و يا در پيچ و خم كوچه پس كوچه هاي فراموشي ،گم شدند و شايد ما آنها را گم كرده ايم .خدايا ما چقدر فراموشكاريم .
بعد از مدتها وبلاگ رو با خاطراه اي از علي زمانه شروع مي كنم
در زمان رياست جمهوري مقام معظم رهبري ، من نماينده مجلس شوراي اسلامي بودم ، يك شب فرزند ما مريض مي شود . در آن زمان بنده در خانه نبودم ، همسرم نگران بچه مي شود كه چه كند با توجه به آشنايي و ارتباطمان با آيت الله خامنه اي ، وي با منزل آقا تماس مي گيرد و پس از نقل ماجرا براي خانم معظم له از ايشان مي خواهد تا در صورت امكان فردي را بفرستند كه فرزند ما را به بيمارستان ببرد . چند لحظه بيشتر طول نمي كشد كه همسرم متوجه آمدن فردي مي شود ، چون در خانه را باز مي كند ، مي بيند مقام معظم رهبري خودشان با يك ماشين تشريف آورده اند تا بچه را به بيمارستان ببرند ! پس از اين كه آقا از حال فرزندم مي پرسند وي را سوار بر ماشين كرده و به سوي بيمارستان حركت مي كنند . همسرم مي گفت : با ورود ماشين به بيمارستان ، با صحنه ي زيبا و به ياد ماندني اي روبرو شدم . همه ي پرسنل بيمارستان و پرستاران از ديدن آن صحنه به وجد آمده بودند عده اي كه در آن نيمه شب ، از خواب برخاسته بودند ، چشم هاي خود را مي ماليدند و به چهره ي رئيس جمهور كشور نگاه مي كردند و تعجب مي نمودند و از خود مي پرسيدند ، چه شده كه آقا به بيمارستان آمده اند ؟! (حجت الاسلام والمسلمين داوودي)
امروز روز پنجم است كه در محاصره هستيم ، آب را جيره بندي كرده ايم . نان را جيره بندي كرده ايم ...
عطش همه را هلاك كرده . همه را جز شهداء كه حالا كنار هم در انتهاي كانال خوابيده اند .
ديگر شهدا تشنه نيستند . فداي لب تشنه ات اي پسر فاطمه ( سلام الله عليها ) .
« آخرين برگ دفترچه يادداشت يكي از شهداي گردان حنظله لشكر بيست و هفت كه در كانال سوم فكه و در حين تفحص به دست آمد .»
... ادامه
دست به كار شديم و با زحمت بسيار بالاخره آن جوان بسيجي را كه تا چانه اش در گل فرو رفته بود از داخل باتلاق بيرون آورديم و به سرعت از آن منطقه فاصله گرفتيم . در حال راز و نياز و منتظر فرصت مناسب بوديم كه قورباغه اي شروع به قورقور كرد . به ناگاه يكي ، دو تا شد و دو تا آنقدر زياد شدند كه اگر داد و فرياد هم مي كرديم محال بود كسي صداي ما را بشنود . صداي قورقور قورباغه ها هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شد و هر كدام با صداي بلندتري قورقور ميكردند . فرستاده هاي خدا رسيده بودند . از خوشحالي روي پا بند نبوديم و با صداي بلند شكر مي كرديم و الله اكبر مي گفتيم . با خيال راحت سريع داخل رودخانه شديم . از آنجا گذشتيم و پشت درختهاي آن منطقه ، پنهان شديم . ما در چند قدمي آنها بوديم و آنها بي خيال در سنگر هاي خود خوابيده بودند .
در منطقه مانديم تا نيروهاي كمكي رسيدند . نزديكي هاي صبح بود كه عمليات شروع شد و با گفتن الله اكبر به طرف دشمن يورش برديم . عراقي ها كه از اين حمله كاملا گيج شده بودند ، بي هدف شليك مي كردند و قبل از اينكه بتوانند كاري انجام دهند ، به اسارت ما در آمدند .
چند شب به عمليات مانده بود . مي بايست به اتفاق چند نفر از بچه ها براي شناسايي منطقه به قلب دشمن مي زديم . بعد از ظهر پنج شنبه بود كه بار و بساطمان را بستيم ، با يكايك برادران خداحافظي كرديم ، از زير قرآن رد شديم و به سوي مقصد راه افتاديم . در يك خط و پشت سر هم راه مي رفتيم .
غروب بود كه به نزديكي هاي خط رسيديم . بايد تا تاريك شدن هوا ، صبر مي كرديم . وضو گرفتيم و همانجا به نماز ايستاديم ، بعد هم دسته جمعي دعاي توسل خوانديم . بعد از نماز و نيايش ، هوا كاملا تاريك شده بود . بلند شديم و راه افتاديم .
نزديكي هاي منطقه دشمن بوديم كه به رودخانه اي برخورد كرديم . طبق نقشه ، سنگر دشمن در آن طرف رود بود .
تصميم گرفتيم كه از رودخانه عبور كنيم ، ولي سكوت مرگباري در منطقه حكمفرما شده بود و به هيچ عنوان نمي توانستيم حركت كنيم . با كوچكترين صدايي ، عمليات لو مي رفت و آنها پي به قصد ما مي بردند . از شانس بد ، آن شب حتي صداي تير و توپ و خمپاره هم شنيده نمي شد . فقط سكوت بود و صداي شرشر رود . آن موقع شب حتي صداي جيرجيرك ها هم صدا نمي كردند . وقت داشت به سرعت مي گذشت و بچه هاي زيادي به اميد ما در راه بودند . هر لحظه به انجام عمليات نزديك مي شديم . جلو رفتيم ، آرام و با احتياط خواستيم وارد رودخانه شويم كه ناگهان يكي از بچه ها داخل حوضچه گلي كه اطراف رودخانه قرار داشت ، افتاد . هر چه تلاش مي كرد بيرون بيايد فايده اي نداشت و بيشتر در گل فرو مي رفت . به طرفش رفتيم . وحشتناك بود ، تازه متوجه شديم آنجا باتلاق بزرگي است كه آن موقع شب ، از ديد ما پنهان مانده است . يكي از بچه ها به طرفش رفت و دستش را محكم گرفت ، او هر لحظه پايين و پايين تر مي رفت . ناگهان منوري از طرف يكي از سنگر ها پرتاب شد و منطقه را كاملا روشن كرد . همه روي زمين دراز كشيديم . بچه ها آيه « و جعلنا » را زير لب زمزمه مي كردند . باز منور دوم شليك شد . ولي هيچ سر و صدايي بلند نشد .
ادامه دارد ...
حالا كه حاجي از آن بيرون آمده بود ، درست مثل يك قبر بود . حتي لبه و لحد هم داشت . گفتم : پناه بر خدا اين براي چيست ؟ لبخندي زد و گفت : پناه بر خدا ندارد ، مومن !
هر كه باشي و به هر جا برسي آخرين منزل هستي اين است
بعد دستي بر شانه ام زد و گفت :« اين قبر حقير فقير شير علي سلطاني است . » در حاليكه سعي مي كردم تعجبم را پنهان كنم ، نگاهي آميخته به ترس و تحقير در قبر دواندم . رعشه اي شبيه هول قيامت از ستون مهره هايم عبور كرد . البته چيزي نگفتم . ولي به نظرم آمد براي قد رشيد حاجي كوچك باشد .
وقتي حاجي شهيد شد پيكر بي سر را همان جا دفن كردند و شگفتا كه آن قبررا براي پيكر بي سرش اندازه گرفته بودند .
... ادامه
ديگر لازم نبود چهره اش را ببينم ، اندام درشتش زار مي زد كه « حاجي است » .
- سلام ، خسته نباشي ، حاجي !
مثل اينكه از حضور من خوشش نيامده باشد ، مكثي كرد و بعد آرام آرام نگاهش را به پشت سر چرخاند
ـ سلام عليكم و رحمة الله
بلند شد . سر زانوهايش را تكاند و بيرون آمد . صورتش گل انداخته بود . دانه هاي درشت عرق كه از شيار پيشاني اش گذشته بودند و خود را لابلاي محاسن پرپشتش پنهان مي كردند .
پيكر بي سر
خاكهاي نمناكي در زاويه چپ حياط ريخته شده بود . رد ريخته ها نشان مي داد كه خاكها را از داخل كتابخانه بيرون آورده اند .
گفتم حتما مي خواهند آنجا را مرتب كنند ، شايد هم وسيع ترش كنند . نمي دانم ، شايد حس غريبي ناخواسته مرا به داخل هل داد . نبض زمين با ضرباهنگي يكنواخت مي زد . گودالي حفر شده بود به درازاي يك انسان . « پناه بر خدا » دلم مثل شن ريزه هاي لبه گودال ريخت پايين .
هنوز نگاهم را داخل گودال نگردانده بودم كه دلهره اي به جانم انداخت . متوجه من نشده بود . همچنانا نبض زمين مي زد . به داخل گودال خم بود و چهره اش معلوم نبود . هيكل درشتش تمام حفره را پر كرده بود . كمي سرش را بلند كرد ، آستينش را روي پيشانيش عبور داد . خيس شد . تند تند نفس مي زد .